971 عضو
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت387
فضای ماشین به شدت سنگین بود که کسی جرعت نداشت حرف بزنه .
من کنار پنجره بودم و تمام مدت داشتم بیرون رو نگاه میکردم .
حتی نیم نگاهی هم به آتش ننداختم که ببینم توی چه حالیه.
من از زور شدنیم اصلا خوشم نمیومد و آتش مدام دست میذاشت روی نقطه ضعفم .
با رسیدن به فرودگاه سریع ازماشین پیاده شدم تا از زیر نگاه خیرهی بچه ها فرار کنم .
با شندن صدای نادیا که داشت اسمم رو صدا میزد ایستادم:
_شما چرا باز زدید به تیپ و تاپ هم .
کلافه دستی به شالم کشید و موهامو مرتب کردم:
_نادیا معلون نیست آتش این چند روز چش شده ، چپ میره یه چیز میگه راست میره یه چیز دیگه میگه .
نادیا ابرویی بالا انداخت:
_شاید عاشقت شده .
حرفش شوخی بود اینو شک نداشتم اما قلب بیجنبهی من طاقت این شوخی ها رو نداشت .
امیدوار میشد و اون وقت برای من گرون تموم میشه.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت388
سرمو پایین انداختم و زمزمه کردم :
_نادیا اینجوری نگو .
نادیا ابرویی بالا انداخت :
_اما من جدی گفتم .
دیگه نایستادم تا به حرفهاش گوش بدم .
بعد از انجام کارهای مربوط وارد هواپیما شدم ، شمارهی صندلیم رو پیدا کردم که دقیقا کنار آتش بود .
پوف کلافهای کشیدم .
آتش کنار پنجره نشسته بود ، درسته که باهاش قهر بودم اما گفتم:
_میشه من کنار پنجره بشینم .
چند ثانیه خیره نگاهم کرد ، احتمالا توی دلش میگه عجب دختر پرویی .
خواستم بشینم روی صندلی که آتش بلند شد .
لبخندی زدم :
_ممنونم .
رفتم و روی صندلی نشستم ، از پنجره به بیرون نگاه کردم .
دلم از همین الان گرفته بود .
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت389
جدایی همیشه برای من سخت بوده ، همیشه زود وابسته میشدم و بزرگترین ضربه ها رو هم از این وابستگی خوردم.
قطره اشکی از چشمم پایین اومد که پاکش کردم .
خلبان داشت یه چیزایی میگفت و من تمرکز نداشتم که بخوام به حرف هاش،گوش بدم .
مهماندار هواپیما داشت یه چیزی رو آموزش میداد اما من گوش نمیکردم .
حواسم پرت بود ، نمیدونم ذهنم درگیر چی بود ، ذهنم از هر چیزی خالی بود اما نمیتونستم بفهمم دور و اطرافم چی میگذره .
با تکون خوردن دستی جلوی چشمم حواسم رو به آتش دادم .
گیج سری تکون دادم :
_بله .
به کمربند اشاره کرد :
_کمربندتو ببند .
_باشه .
کمربیند رو هرکار کردم نمیتونستم ببندم ، باهاش درگیر بودم ولی بسته نمیشد .
چشمهامو روی هم فشار دادم و بی خیال بستن کمربند شدم.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت390
صدای متعجب آتش رو شنیدم:
_کمربندتو ببند .
اخمی کردم ک دستی به پیشونی عرق کردم ، کشیدم:
_بسته نمیشه .
آتش خم شد و کمر بند رو برام بست.
صورتش با صورتم به اندازهی یک بند انگشت فاصله داشت.
چشم هاش بین لبهام و چشم هام در گردش بود .
آتش کلافه دستشو داخل موهاش کرد و عقب کشید .
دوست داشتم یکی بزنم توی سر خودم بخاطر این بی جنبه بازیم.
قطعا اگه آتش عقب نمیکشید من مثل بز همچنان داشتم نگاهش میکردم .
تازه داشتم خجالت میکشیدم .
دست های عرق کردم رو روی مانتوم کشیدم .
پام رو عصبی تکون می دادم و نگاه خیرهی آتش رو حس میکردم .
برای فرار از سنگینی نگاه آتش چشمهامو بستم .
که نفهمیدم چیشد و چشم هام گرم خواب شدن .
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت391
با تکون های دستی لای چشمهام رو باز کردم :
_هوم؟
_هوم چیه دختر ؟ تو نمیخوای بلند شی ؟
سری تکون داد:
_چقدرهم که همسفر خوبی هستی .
موقعیتم رو تازه درک کردم. .
چشمهامو باز میکنم که صورت آتش با صورتم یک بند انگشت فاصله داره .
اخمی میکنم و دستمو روی سینهش گذاشتم و به عقب هلش دادم.
_ای بابا برو عقب تو چرا دم به دقیقه توی حلق منی !
آتش ابرویی بالا انداخت:
_چه اعتماد به نفس بالایی داری.
پشت چشمی نازک کردم:
_چون توی خودم یه چیزایی میبینم .
دستمو روی دهنم گذاشتم و خمیازهی بلندی کشیدم .
_چرا بیدارم کردی ، تازه داشتم خواب شاهزادهی سوار بر اسب سفیدم رو میدیدم .
آتش لبخند شیطونی زد .
??????????
??????
???
?
? هــمــراز?
?#پارت392
با شیطنت ابرویی بالا انداخت :
_حتما سوارکار اون اسبم من بودم .
متعجب نگاهش کردم :
_چه اعتماد به نفس بالایی داری .
دقیقا جملهی خودشو که به من گفت رو بهش گفتم.
آتش با تمسخر سری تکون داد :
_چون توی خودم یه چیزایی میبینم.
نیشخندی زدم :
_با نمک .
آتش از روی صندلی بلند شد .
به شدت خسته بودم ، دلم میخواست یه جایی رو پیدا کنم و بخوابم .
حتی جون نداشتم که برای خودم قدم بردارم.
منم از روی صندلی بلند شدم و پشت سر آتش از هواپیما پیاده شدیم .
چمدونامون رو تحویل گرفتیم که پیمان رو دیدم.
به ماشین تکیه داده بود و داشت دور و اطرافش رو نگاه میکرد .
دستی براش تکون دادم.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت393
پیمان متوجه ما شد.
دستشو برای من بلند کرد و به سمتمون اومد .
با بچه ها دست داد و رو به من گفت :
_احوال همراز خانم ؟ ما رو نمیبینی خوش میگذره ؟
ناخنم و نشون دادم و گفتم:
_نه والا دلم شده بود قد همین ناخن ، همیشه ذکر نامتون بود .
با صدای اروم اما جوری که پیمان بشنوه ادامه دادم:
_الکی .
پیمان قهقههی بلندی سر داد :
_هنوز که شیطونی !
متعجب پرسیدم:
_مگه قرار بود این مدت شخصیتم عوض شده باشه .
دست هاشو به نشونهی تسلیم بالا آورد:
_منظوری نداشتم .
خم شد و توی گوشم گفت:
_اما حدس زده بودم که این مدت از دست آتش دیوانه شده باشی .
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت394
منم جوری که صدام به گوش آتش ترسه ، زمزمه کردم:
_از کجا مطمئنی که دیوانه نشدم؟!
قبل از اینکه این غیبت بخواد ادامه کنه ، آتش عصبی گفت :
_در گوشی حرف زدن بسه ، پاهامون خسته شدن و بیشتر از این نمیتونیم منتظر شماها باشیم تا حرف هاتون تموم شه .
اگه این حرف ها و متلک هاش برام عادی نشده بود قطعا الان به شدت دلم میشکست .
آتش جلوتر از همه چمدون به دست راهی شد .
بی خیال شونهای بالا انداختم که پیمان لب زد:
_ولش کن اعصاب نداره.
چشمهامو به نشونهی تائید بستم که آتش داد زد :
_پیمان .
پیمان با قدم های بلندی خودشو به آتش رسوند.
نادیا کنارم من ایستاد و باهم همقدم شدیم:
_دلم برات تنگ میشه ، نری دیگه از من یادت بره ، هر روز بهم زنگ بزن .
دستمو دور شونهش حلقه کردم :
_من آدم بی معرفتی نیستم.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت395
نادیا نیشگونی از بازوم گرفت و گفت :
_حس کردم منظوری پشت این حرفت داشتی.
دستمو روی بازوم گذاشتم :
_درد گرفت ، بعدشم من که منظوری نداشتم کلی گفتم ولی از قدیم گفتن حرفو که زمین بندازی صاحبش بر میداره الان حکایت توست .
نادیا ادامو در آورد :
_اولا که منم نیشگون گرفتم تا دردت بیاد دوما فکر نمی کنم جملهت درست باشه .
_خیلیم درسته .
قبل از اینکه نادیا بخواد جوابمو بده امیرحسین گفت :
_خانوما حرفاتون تموم نشد؟
من سری تکون دادم و سریع گفتم:
_چرا .
بچه ها دور هم جمع شده بودن که غم بزرگی توی دلم نشست .
جدایی برای من خیلی سخت بود .
قطره اشکی از چشمم چکید که قبل از اینکه کسی ببینه پاکش کردم.
سامان دستشو سمتم دراز کرد :
_اگه دوباره با ما همکاری کنی که باعث افتخاره اما اگر هنوز روی تصمیم رفتنت اصرار راری امیدوارم هرجا هستی موفق باشی ، ما رو هم فراموش نکنی.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت396
حتما آتش بهش قضیهی رفتن منو بهش گفته بود .
دستمو توی دستش گذاشت:
_ممنونم ازتون بخاطر همه جیز ، این مدت خیلی چیزها از،شما یادگرفتن و درکنار شما بودن افتخاری شد برای من .
آریو با صدای رسایی،گفت:
_خواهشا کمتر فلسفی حرف بزنید و قبل از اینکه قضیه رو هندی کنید بگم که این خانم هیچوقت مارو فراموش نمیکنه چون من اجازه نمیدم بعدهم آخر هفته تولد دعوتید .
متعجب پرسیدم:
_تولد کی؟
آریو دستشو دور کمر آریا حلقه کرد :
_من و داداش دوقلوم .
لبخندی زدم :
_مبارک باشه .
آریو ضربه ای،روی شونهم زد:
_تبریکتو نگه دار به همراه هدیهت آخر هفته بهمون تقدیم کنی .
_من که نمیتونم بیام .
آریو خیلی رک جواب داد:
_شما خیلی غلط میکنید نخواید بیاید.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت397
دیگه بیشتر از،این چیزی نگفتم چون احتمال دادم این رفتارمو بذارن بر حسب اینکه خودمو میگیرم.
با تک تک بچه ها دست دادم و ازشون خداحافظی کردم .
دوست داشتم زودتر فرار کنم نه از دست بچه ها ، از دست إتش که سنگینی نگاهش به راحتی احساس میشه.
کف دست عرق کردمو روی مانتوم کشیدم .
من این دوری رو فقط،برای جدایی از،آتش،در نظر گرفتم .
تصمیم،گرفتم از،بچه ها هم دور باشم تا حتی یه چیزهم نباشه که منو یاد آتش بندازه.
با شنیدن صدای پیمان از فکر،بیرون اومدم:
_همراز بیا سوار شو.
دستهی چمدونم رو گرفتم:
_نه ممنونم من با تاکسی،میرم خونهمون.
قبل از اینکه پیمان بخواد عکس العملی نشون بده ، آتش دستهی چمدونم رو از بین انگشت هام بیرون کشید.
بدون اینکه بخواد به قیافهی بهت زدهی من توجه کنه ، چمدون رو داخل صندوق عقب گذاشت و خودشم سوار ماشین شد .
این وسط تنها کسی که شوکه شده بود من بودم که با دهان باز داشتم به آتش نگاه میکردم.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت398
پیمان شیطون داشت نگاهم میکرد ، با فهمیدن اینکه دارم نگاهش میکنم ابرویی،بالا انداخت:
_اصلا از حرفت خوشش نیومد.
با دهنی که باز مونده ، گفتم:
_منم از رفتار اون خوشم نیومد .
پیمان دستشو روی کاپوت و زیر چونهش گذاشت :
_و اینو میدونی هیچ *** به جز خودش براش مهم نیست.
با حرص در ماشین رو باز کردم :
_و این اسمش خودخواهیه .
روی صندلی ها نشستم و در رو محکم بستم که آتش گفت:
_پیمان برای خریدن این ماشین خیلی زحمت کشیده ، عصبانیتت رو سر این بدبخت خالی نکن.
سرمو از لابهلای دوتا صندلی رد کردم و به چشم های آتش نگاه کردم:
_دلم میخواد از همین پشت دستمو دور گردنت حلقه کنم و محکم فشار بدم .
آتش چشمکی زد :
_کشته شدن به دست تو خود آرزوست .
با حرص غریدم:
_الان آرزوتو برآورده میکنم.
??????????
??????
???
?
?هــمــراز?
?#پارت399
با باز شدن در توسط پیمان عقب کشیدم سرجام نشستم .
پیمان آینه رو روبه من تنظیم کرد .
استارت زد و گفت:
_همراز خانم حالت تدافعی گرفتی .
دست به سینه شدم:
_اون وقت تونستم با همین حالت تدافعی بلایی سر کسی بیارم ، معلومه که نه.
پیمان نگاهی به آتش انداخت و لبشو گاز گرفت :
_چقدر عصبانی .
آتش سمت من برگشت :
_عصبانی نشو پوستت خراب میشه .
میدونستم آتش این حرفارو برای اذیت کردن من میزنه اما نمی تونستم عادی برخورد کنم تا به مراد دلش نرسه و من تابلو جلوش حرص میخوردم.
چشم غرهای،بهم رفتم که آتش بلند گفت:
_پیمان نظرت چیه بریم رستوران ، به جای جوش،بدیم همراز غذا بخوره.
اخمی کردم:
_من زهرمارم از این گلوم پایین نمیره.
آتش ابرویی بالا انداخت :
_خب معلومه کسی زهرمار از گلوش پایین نمیره.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت400
این پسر آخرش منو دیوانه و راهی تیمارستان میکرد .
نگاهمو ازش گرفتم و به مردمانی دوختم که مشغول قدم زدن هستن.
به مامان و بابا اطلاع ندادم که دارم بر میگردم تا سوپرایزشون کنم.
_همراز شنیدم دیگه قرار نیست با ما کار کنی ، درسته؟
از توی آینه به پیمان نگاه کردم:
_درسته .
_چرا این تصمیم رو گرفتی ؟
لبخند مصنوعی زدم:
_میخوام برگردم به جای قبلیم دلم برای آموزشگاه تنگ شده .
آتش پوزخندی زد که با حرص ادامه دادم :
_و البته که دلم برای ارامش و احترام تنگ شده.
آتش به عقب برگشت:
_از این حرفت منظوری داشتی؟
با تمسخر گفتم :
_نه چه منظوری میتونم داشته باشم .
پیمان سرفهی الکی کرد و ظبط رو روشن کرد .
دوستانگل رمان اول و دوممون که مثل این رمانمون قشنگرو از دست ندین?
1401/06/10 01:14دوستانگل رمان اول و دوممون که مثل این رمانمون قشنگرو از دست ندین?
1401/06/10 01:14??????????
??????
???
?
?هــمراز?
?#پارت401
اما آتش انگار دل پری داشت که قضیه رو کش داد و گفت:
_نمیدونم انگار حرفت دو پهلو بوده.
وقتی دیدم خودش دنبال بحث و جدله شونه ای بالا انداختم:
_من که منظوری نداشتم اما اگه تو ناراحت شدی دیگه به من ربطی نداره.
مشت شدن دست آتش رو روی پاش دیدم و این قدر دستشو فشار داد که رنگ دستش به سفیدی میزد.
پیمان برای عوض کردن موضوع گفت:
_در هر صورت برات ارزوی موفقیت دارم و امیدوارم که ارتباط ما قطع نشه.
و از توی آینه نگاهی بهم انداخت و چشمکی زد.
آتش پوزخندی زد :
_اینجا جای چونه زدن نیست ، درضمن کسی که از گروه ما بره دیگه کسی حق ارتباط برقرار کردن با اون رو نداره.
پیمان متعجب به آتش چشم دوخت:
_آتش این قانون مسخره رو تازه از خودت سر هم کردی؟
_نه اینو از زمانی که بعضیا به اسم آرامش گرفتن میخوان گند بزنن توی گروهمون فهمیدم.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت402
من معنی این رفتار های آتش رو نمیفهمیدم.
نمیفهمیدم چرا اینجوری داره برخورد میکنه.
کجا این قانون نوشته شده که اگه کسی پاشو داخل یه گروهی گذاشت دیگه حق بیرون اومدن ازش رو نداره.
بالاخره ما آدمیزاد هستیم و قراره از هم چیز های مختلف یاد بگیریم .
و در ضمن من اگه تا اینجا رسیدم نمیگم کمک های آتش نبود چرا بود اتفاقا اون نقش بسزایی در پیشرفت من داشت اما تلاش خودم بود که باعث شده تا اینجا برسم.
_آتش خان بهتر نیست یکم روی طرز رفتارتون تجدید نظر کنید.
آتش با نهایت بی رحمی جواب داد:
_اون قدر در حدم نیستی که بخوای در رابطه با رفتارم نطر بدی.
و انگار که کسی یه سطل پر از اب یخ توی سر من ریخت.
دهنم باز و بسته شد اما اوایی از حنجرهم خارج نشد.
بغض سنگینی توی گلوم نشست که میدونستم ، فقط منتطره تا من حرفی بزنم و اون وقت خودشو نشون بده.
من هر چقدر فکر کردم نفهمیدم کجای حرفم این قدر بد بوده که مستحقق این جمله باشم که در نهایت بی رحمی به زبون آورد.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت403
عقب کشیدم و به صندلی تکیه دادم .
بهتر بود تا دیگه سکوت کنم و بیشتر از این خودمو جلوی این آدما سنگ روی یخ نکنم.
آتش هم شیشه رو پایین کشید و سرشو از پنجره بیرون کرد.
هوا کمی سرد بود و قطعا اینجوری که آتش سرشو از پنجره بیرون برده سرما میخوره اما دیگه برام مهم نبود.
دیگه یاد گرفتم که کسی جز خودم و خانوادهم برام مهم نباشه.
فضای ماشین هم سرد شده بود و منم ادم سرمایی.
دندون هام روی هم میخورد.
یه لحظه به آتش نگاه کردم که دیدم اونم داره به من نگاه میکنه.
با دیدن اینکه چشم هاش میخ صورت منه سرمو چرخوندم که آتش هم شیشهی ماشین رو بالا کشید.
خیلی دوست داشتم فکر کنم این کار رو برای من کرد اما قطعا با اون حرف هایی که جلوی پیمان بهم زد نمیتونستم همچین فکری بکنم و بهتر بود که خودمو امیدوار نکنم.
دیگه تمام مسیر رو سکوت کردم و به بیرون نگاه کردم تا مبادا با هیچکدوم از اون ها چشم تو چشم بشم.
بعد از اینکه از این ماشین پیاده شدم قول میدم دیگه هیچ وقت سراغی ازشون نگیرم و برم سراغ کار های خودم .
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت404
با دیدن کوچهمون لبخندی روی لبم نشست که با شنیدن صدای آتش این لبخند جمع شد:
_انگار خیلی خوشحالی که قراره دیگه ما رو نبینی.
ابرویی بالا انداختم:
_آره خیلی خوش حالم.
آتش پوزخندی زد:
_اما متاسفانه باید بهت بگم که حالا حالا باید ما رو ملاقات کنی.
تعجب کردم ، آخه چه دلیلی داره که من بخوام دوباره ببینمشون.
_برای چی ؟!
با ایستادن ماشین آتش برگشت سمتم:
_چون برای کار هایی هست که باید انجام بدیم.
این بار پیمان بود که متعجب پرسید:
_واقعا؟!
آتش با خشم غرید :
_آره .
چشم غرهای به آتش رفتم و روبه پیمان گفتم:
_پیمان خان میشه بی زحمت شما به جای من این کار های اداری رو انجام بدید.
پیمان نگاهش بین من و آتش رد و بدل شد و در آخر گفت:
_چه زحمتی بله انجام میدم.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت405
آتش پوزخندی زد :
_نمیدونستم اثر انگشت شما یکیه.
من و پیمان همزمان گفتیم :
_اثر انگشت برای چی؟
آتش شروع به دست زدن کرد :
_الان احتمالم به یقین تبدیل شده که حتما شما باهم نسبتی دارید ، نکنه خواهر و برادرید؟
پیمان اخمی کرد :
_آتش این اثر انگشت برای چیه ؟ همراز بخاطر اطمینانی که من بهش دادم حاضر شده بیاد.
با چشم های گرد شده به پیمان نگاه کردم ، چه اعتماد به نفس کاذبی داره .
آخه من کی براساس حرف تو پام رو داخل این گروه گذاشتم.
آتش هم انگار با من هم عقیده بود که گفت:
_پیمان تو چه اعتماد به نفس بالایی داری ؟
بعدهم انگار همراز کی بوده که بخواد براساس اطمینانی که تو بهش دادی پاشو بذاره داخل گروه من.
چرا مخاطبش هر کی باشه این وسط منو هم باید تخریب کنه.
با حرص در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم:
_بهتره دیگه اینجا نمونم.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت406
آتش لبخند مرموزی زد:
_اره به نطر منم اینجا نمونی بهتره.
در ماشین رو محکم بستم که آتش هم از ماشین پیاده شدو گفت:
_ای بابا مگه من نگفتم پیمان این ماشین رو با چه عرق ریختنی خریده نبند اینجوری درشو.
این خونسرد بودنش داشت به شدت عصبیم میکرد.
پامو زمین کوبیدم :
_دلم میخواد.
پیمان چمدون هامو از صندوق عقب ماشین بیرون آورد و جلوی در خونهمون گذاشت.
چرا همیشه آتش حرص منو دربیاره یه بارم من برای همین به پیمان لبخندی زدم و گفتم:
_دستتون درد نکنه ، واقعا به شما میگن یه مرد جنتلمن.
انگشتمو روی زنگ فشار دادم تا زودتر در رو باز کنن.
پیمان دستشو سمتم گرفت:
_ممنونم نظر لطفتونه امیدوارم دوباره بتونم شما رو ملاقت کنم .
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت407
مونده بودم بین دوراهی که دستشو بگیرم یا نه ، اگه تنها بودم قطعا دستشو نمیگرفتم اما بخاطر حضور آتش نمیشد بی تفاوت باشم.
بالاخره تصمیمو گرفتم و خواستم دستمو توی دستش بذارم که قبل از من دست آرش توی دست هاش نشست:
_پیمان بهتره بریم معطل نکن.
وقتی قیافهی متعجب پیمان رو که به دست خودشو و آتش خیره شده بود رو دیدم دوست داشتم قاه قاه بخندم اما با گاز گرفتن لبم مانع از این کار شدم.
دوباره دستمو روی زنگ گذاشتم تا شاید یکی این در رو باز کنه اما انگار نه انگار.
من چمدون ها پشت این در بسته مونده بودیم.
آتش پرسید:
_کسی خونتون نیست؟
نیم نگاهی بهش انداختم:
_نمیدونم ، منم با شما اینجا ایستادم.
آتش ابرویی بالا انداخت:
_اما تو یه فرقی که با ما داری اینه که شمارهی خانوادهت رو داری و میتونی با یکیشون تماس یگیری.
باز هم ناخواسته سوتی دادم و باز هم مورد تمسخر این مرد مغرور قرار گرفتم.
جوابشو ندادم و به جاش تلفنم رو از جیب شلوارم بیرون آوردم.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت408
شمارهی مامان رو گرفتم و تلفن رو روی گوشم گذاشتم.
بعد از دوتا بوق صدای مامان توی گوشم پیچید:
_جانم دخترم؟
_سلام ، مامان کجایید ؟
_عزیزم ما خونهی آقاجونتیم ، عموت از المان برگشته و همه اونجا جمعیم.
با شتیدن حرفی که مامان زد دلم میخواست دودستی توی سرم بکوبم.
به اندازهی کافی خسته بودم و الان فقط به یه استراحت نیاز داشتم اما مشکل اساسی اینجا بود که نه کسی خونه بود و نه من کلید خونه همراهم بود.
از خانوادهی پدریم خوشم نمیومد ، چون اونا موقعی که من تمام تلاشم رو برای موفقیت توی رشتهم میکرد از سوی اونا مورد تمسخر واقع میشدم.
با حرف هاشون خیلی نا امید و دلشکستهم کردن و الان طاقت یه لحظه دیدنشون رو ندارم.
_الو دختر ، پشت خطی ؟
مغموم نالیدم:
_آره.
_خب تو الان کجایی؟
پامو زمین کوبیدم:
_مامان من پشت در خونهم ، خیر سرم خواستم من سوپرایزتون کنم که خودم سوپرایز شدم.
??????????
??????
???
?
?هـــمراز?
?#پارت409
خواستم جملهم رو ادامه بدم و بگم اما تو به کسی نگو که من اومدم اما با داد بلندی که مامان کشید فهمیدم همهی اهل اون خونه فهمیدن:
_دختر تو اومدی ؟ پاشو بیا اینجا که دل تو دلم نیست برای دیدنت.
_مامان چرا داد میزنی؟ بعد هم من میشینم همینجا تا شما بیاید.
اما با پیچیده شدن صدای بابا به جای مامان چشم هامو بستم .
اگه اون موقع احتمال دشاشت که مامان اجازه بده که نیام الان اون احتمال هم از بین رفت:
_دخترم پاشو بیا اینجا که همه مشتاق دیدارن.
با غصه نالیدم :
_پدر من خب من مشتاق دیدارشون نیستم.
_چیزی گفتی باباجان ؟
میدونستم اگه این حرف ها به گوش بابا برسه قطعا ناراحت میشه برای همین گفتم:
_نه بابا چیزی نگفتم.
بعد از قطع کردن تلفن آتش گفت:
_اتفاقی افتاده؟
سرمو به نشونهی نه تکون دادم :
_شما برید منم میرم خونهی اقاجونم.
سلام عشقا😍به بلاگمون خوش اومدین😄قراره کلی رمان هیجان انگیز عالی بزاریم براتون پس همراهمون باشید🤗🤗🤗🤗
971 عضو
این بخش در حال طراحی می باشد