خاطرات بارداری (تو را سپاس)

تو را سپاس برای همین مادر بودن زیبا

منتظر بودم  دل و زبانم را یکی کردم و از خداوند خواستم در تمام صفحه های زندگی ام باشد. وقتی با همسرم تصمیم گرفتیم یکی را از وجودمان دوست بداریم نمی دانستیم سرنوشتمان به دو فرشته زیبا گره خورده است .

 

تیرماه 91  بود. برای گزینش استخدام حاضر شدم در همان محل سرگیجه وحالت تهوع عجیبی گرفتم. آن روز، امتحان گزینش را رد شدم و قرار شد چند ماه دیگر برای امتحان حاضر شوم روز بعد باسرگیجه و پهلو درد شدید به دکتر مراجعه کردم و بعد از انجام آزمایشات متوجه شدم باردارم.

ماه دوم وسوم

من خواب دیدم دونقطه زیبای کوچک به من لبخند می زنند درست مثل دوستاره .چه رویای شیرینی. لبخند زدم. آسمانم ستاره باران شد.

روزی که برای سونوگرافی ضربان قلب به دکتر مراجعه کردم متوجه شدم دوقلو باردارم .خیلی هیجان زده شدم. بی حالی و سرگیجه ویار شدید و درد پهلو ها مشکلاتی بود که در این ماه ها آزارم می داد.

ماه چهارم وپنجم

من تا الان مراقبتان بودم جانتان به جان من گره خورده. زندگی با شما زیباتر شد هرچه باشید خدا را سپاس.

خوشبختانه آزمایشات غربالگری را به خوبی انجام دادم. هفته هجدهم برای تعیین جنسیت به مطب مراجعه کردم وقتی دکتر باصدای بلند گفت سمت چپ پسر و سمت راست دختر هر دو نرمال. اشک در چشمان من و همسرم حلقه بست زیباترین لحظه ها برایمان رقم خورد.

ماه ششم وهفتم

این روز ها غمگین و بی حوصله ام. اما تکان هایتان را حس می کنم. می فهمم که خدا هم نوازشتان می کند. با من نفس بکشید با تک تک سلول هایتان.

دچار افسردگی خفیفی شدم. انقباضات شکمی آزارم می داد. تکان ها بیشتر می شدند.گاهی نمی توانستم  حتی یک قدم هم بردارم.

ماه هشتم ونهم

ثانیه های انتظار. اندکی تاب بیاورید. شاید آرزوهای کودکیتان را شکل می دهید که آنقدر بی قرارید. ای کاش می دانستید دنیا چقدرکوچک است... وقتی به موسیقی موردعلاقه ام گوش می کردم حرکت جنین ها بیشتر می شد. حتی یکی از قل ها فعالتر بود و کاملا احساس می شد.

لحظه تولد

یک  دو  سه...هیلدا وهیربد عزیزم. لحظه به لحظه برای دیدارتان نفس می کشم. بامن لبخند می زنید. چقدر به شما نزدیکم.   شمع ها را روشن می کنم. همه خانه بوی عطرگل یاس می دهد. عاشقانه تر از همه اسفندهای آخر سال زندگی می کنم. دل به آسمان می زنم. خداوند در کنارم هست.

اول اسفند 91بسیا آرام وصبور وارد اتاق زایمان شدم. وقتی به هوش آمدم. همسرم در کنارم بود. مهمترین چیز برایم  سلامتی دوقلوها بود که در تخت کناری خوابیده بودند. همه دردها فراموش شدند. آنقدر زیبا وکوچک بودند که سرمست نور وجودشان شدم.

خداوند در تک تک لحظه های پراسترس با من بود، خداوند در تنهایی ام تنهاترین فرد بود.

تو را سپاس برای همین مادر بودن زیبا

 

رضوان نظری

منبع: نی نی پلاس