خاطرات بارداری (عظمت خدا)

عظمت خدا

خداوند نهمین روز سال 92 بهترین عیدی رو به من داد. ماه اول که فهمیدم یک جوجه حنایی باردار هستم آسه رفتم و اومدم نکنه برای اون جوجه کوچولوم اتفاقی بیافته... پسرم هیراد هدیه خدا بود و من ناخواسته باردار شده بودم و کلی نگران این اتفاق از پیش تعیین نشده اما بعد از گذشت دو هفته همه چیز عوض شد و من فهمیدم خدا همیشه بهترین ها رو برای بنده هاش می خواد و ایمانم  قوی تر شد. از دل و جونم مایه گذاشتم.

280روز فقط به این فکر می کردم که این فرشته کوچولو صحیح و سلامت دنیا بیاد و اون رو به آرامی در آغوش بگیرم.

 

 

280 روز فقط به فکر تربیت جوجه حنایی بودم...

وقتی وارد ماه سوم شدم فهمیدم جوجه ای که توی دلمه یه کاکل زریه، حس مادر بودنم قوی تر شد و به خود می بالیدم...

از ماه 6 شب ها رو فقط نشسته می خوابیدم، چقدر اون روزا قشنگ و زیبا بود و تکرارش لذت بخشه...

از ماه 8 و 9 دیگه خواب معنی نداشت، شب و روز برام یکی بود...

خلاصه 09-09-1392 رسید و من اون روز به عظمت خدا بیش از پیش ایمان آوردم، شب قبل از زایمانم از ذوق نخوابیدم و تا صبح بیدار بودم...

به خدای خود گفتم: خدایا  فقط از تو می خواهم پسرمون هیراد صحیح و سلامت به دنیا بیاد...

وقتی پسرم به دنیا اومد انگار دوباره متولد شدم، وقتی صدای گریه هیراد رو شنیدم، اشک ذوق بی اختیار از چشمهایم سرازیر    می شد...

پرستار جوجه حنایی رو که در حال گریه کردن بود آورد کنار صورتم و به من گفت صداش کن تا آروم بشه... و من با بغض گفتم: مامان پسرم... واقعا ساکت شد و چشماش رو باز کرد...  تمام فکرم پسرم بود و از سر ذوق هق هق گریه می کردم.

به آرزوی 9 ماه خودم رسیده بودم، در آغوشش بگیرم و گرمای وجودش رو حس کنم...

الان جوجه حنایی من 14 ماهشه و من هر روز بهتر و خوشبخت تر از دیروز هستم حتی در بدترین و سخت ترین شرایط زندگیم... و خدا رو شاکرم به خاطر این همه خوبی هایی که در حق من و همسرم کرده....

پسرم هیراد، دوست دارم برای بیان عشق و علاقه یک مادر به فرزندش کلمه ناچیزیه اما کلمه دیگه ایی پیدا نکردم. از این که خدای مهربون شما رو به من و پدر هدیه داده خیلی خیلی خوشحالم و وقتی به تو نگاه می کنم فقط می تونم بگم: خدایا تو خیلی بزرگی و ما هیچ وقت نمی تونیم عظمتت رو درک کنیم..

 

حنانه رستمی / تهران

 

منبع: نی نی پلاس