خاطرات بارداری (اعتماد به خدا)

اعتماد به خدا

سه سال از زندگیمون گذشته بود و من کم کم جای خالی یک کوچولو رو تو زندگیمون احساس می کردم. کم کم با دیدن زنان باردار یا نوزادان در آغوش والدینشان حال عجیبی پیدا می کردم. احساس کردم مـن هم دوست دارم فرزندی داشته باشم. روزها به ماه و ماه ها به سال تبدیل شد ولی خبری از بچه نبود.کار دوا و درمان را شروع کردم. دکتر و دارو، دکتر و دارو....

 

چندین دکتر عوض کردم ولی به نتیجه نرسیدم. با وجودی که همه ی عکس ها و آزمایش ها خبر از سلامت ما داشت ولی باز خبری از بچه نبود. سه سال گذشته بود و من تحت تاثیر داروها و استرس، عصبی و پرخاشگر شده بودم. تصمیم گرفتم از پرورشگاه فرزندی بیاورم ولی ضمن مخالفت شدید همسرم شرایط پذیرفتن بچه هم خیلی سخت بود و ما شرایط آن را نداشتیم. به پیشنهاد یکی از نزدیکان به مرکز ناباروری رفتیم. همانجا از رفتن پشیمان شدم احساس می کردم خدا چیز دیگری را برای ما می خواهد و من نمی خواستم به زور از خدا خواسته خود را بگیرم. با همسرم نزد یک فرد عابد رفتیم او گفت شما بچه دار می شوید ولی نه به این زودی طی چند سال آینده. حرفش نور امیدی در دلم روشن کرد. دیگه بی خیال دوا، درمان شده بودم نمی خواستم به زور از خدا چیزی بگیرم فقط دعا می کردم که خدایا قدرت تو بالای همه ی درمانها و پیشگویی هاست. به انتظار چند سال آینده بودم. 4ماه گذشـت مادرم به شدت بیمار شد و من همه وقتم را صرف پرستاری از او در بیمارستان و منزل می کردم. همان ماه درد بدی در ناحیه زیر شکم احساس کردم. علائمی هم از بارداری. توجه نکردم من نازا بودم چطور ممکن بود باردار باشم. چند روز بعد، برای دل خودم یک  بی بی چک استفاده کردم از نتیجه شوکه شده بودم باورم نمی شد آری معجزه اتفاق افتاده بود و من باردار بودم. آزمایشـگاه رفتم جواب مثبت بود و بعد صدای قلبش... هیچ وقت اون روز را فراموش نمی کنم. حالا از اون روز شش ماه گذشته و تکان هایش کاملا مشهوده.

هرچی خدا را شکر می کنم دلم آروم نمی شه. هر چه سجده شکر می کنم باز هم کم است.

خدایا سه سال حسرت به دل بودم می توانستی سی سال حسرت به دلم بگذاری ولی نکردی. قدرت تو بالاتر از هر درمان و پیشگویی بود.

دخترم، پاداش اعتماد من به خدا و صبرم بود و شاید خدمت خالصانه به مادرم و دعای خیر او.

     

مولود

 

 

منبع: نی نی پلاس